گچ شکسته

شرح كتاب «ناقوس مرگِ كه را مي زند؟»

ناقوس مرگ كه را مي زند؟

FOR WHOM THE BELL TOLLS 

نوشته: ارنست همينگوي

داستان در باب جنگ داخلي اسپانياست، جايي كه مردم آزادي خواه و مبارز اسپانيا در كنار گروهان بين المللي (متشكل از آزاديخواهان آمريكايي، فرانسوي، انگليسي و...) عليه حكومت فاشيستي ژنرال فرانكو مبارزه مي كنند و قهرمان داستان رابرت جوردان هم يك آمريكايي است كه از مقام استادي دانشگاه دست شسته و براي آزادي برادران و خواهران اسپانيايي خويش مبارزه مي كند. اين جاذبه آزادي و عدالت است كه انسان ها را از نژادها و اقوام و مذهب هاي مختلف در يك سنگر گردهم مي آورد تا در كنار هم مبارزه كنند، در كنار هم بجنگند و درنهايت در كنار هم پيروز شوند يا شكست بخورند و حتي بميرند و نبرد داخلي اسپانيا يكي از بارزترين نمونه هاست كه اين مفاهيم را نمايش مي دهد.

 فداكاري، شجاعت، رشادت، عشق به هم نوع، عشق به آزادي و... در كنار مفاهيم شقاوت، سنگدلي و قساوت ديوهاي آزادي ستيز و بردباري و مقاومت انسان هاي آزاديخواه و تعامل آنها با يكديگر، در اين داستان به زيبايي به تصوير كشيده شده است و به همين دليل است كه عليرغم شكست آزاديخواهان در اين ميدان، استالين كه خود يكي از نامداران آزادي ستيز است اعتراف مي كند: هرگز ملتي اين چنين پيروزمندانه شكست نخورده است!!

رابرت جوردان دستور داد كه يك پل نظامي را كه مورد استفاده فاشيست هاست منفجر كند و در اين راه با افراد يك گروهان از چريك هاي كوهستاني آشنا مي شود مانند: پابلو، ماريا، آنسلمو و...

و در پایان می تونم بگم که همینگوی از نویسندگانی که واقعا از کاراش لذت می برم ارنست همینگوی متولد  1899  رمان نویس و داستان کوتاه نویس آمریکایی نویسنده کتابهای خورشید همچنان می درخشد ، برفهای کلیمانجارو، زنگها برای که به صدا در میآیند، داشتن و نداشتن ،عبور از رودخانه و جنگل، وداع با اسلحه و پیرمرد و دریا درسال 1961 صبح یکشنبه ای درخانه تک افتاده خود در شهر کچام در ایالت آیداهو با تفنگ شکاری اش به زندگی خود پایان داد

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ۱۳ خرداد ،۱۳۸٦ - محمد رضا کاظمی

شرح و نقد کتاب اوليور تويست

اوليور تويست

نوشته ي چارلز ديکنز

اوليور تويست در حقيقت ادعا نامه اي است که که چارلز ديکنز عليه جامعه فاسد آن روز انگلستان نوشت.

پسر کوچک و يتيمي که پدر و مادر خود را از دست داده و در عرصه گيتي تک و تنها مانده به دنياي اطرافش وارد مي شود. جامعه اي که قانون جنگل با همه بي رحمي در آن رواج دارد و پسر کوچک اين مطلب را به خوبي درک مي کند که بايد با چنگ و دندان از خود دفاع کند وگرنه ديگران پاره پاره اش مي کنند. منافع عده بسياري ايجاب مي کند که او (عليرغم ثروت فراواني که از پدر به ارث رسيده) در فساد و تباهي فرو رود، ولي اوليور کوچک براي دنياي تيرگي ها ساخته نشده و سرانجام در نبرد خونيني که در آن خوبي ها و بدي ها يک بار ديگر در مقابل هم صف آرايي مي کنند اوليور کوچک موفق مي شود که خود را از جنگ افراد بد سرشت و کساني که طمع ثروت او را در دل دارند، خلاص کند. اما پس از آن يعني هنگامي که اوليور از دست ارباب ستمگرش فرار مي کند و خود را در شهر بزرگ و پر خطر«لندن» تنها مي يابد، نه خانواده اي دارد و نه حتي دوستي، چيزي نمي گذرد که در دام پيرمردي شرور به نام « فاگين» که خانه اش پاتوق دزدها و جيب برهاست گرفتارمي شود.

تم اصلي اين داستان هنگامي ايجاد شد که ديکنز (نويسنده داستان) در يک مجله استخدام شد. از آن پس چارلز به ميان مردم مي رفت و ساعتها در خيابان پرسه مي زد و وضع زندگي آنها را زير نظر مي گرفت، به محله هاي کثيف و آلوده شهر لندن مي رفت و با بچه هاي طبقات پايين درد دل مي کرد. زيرا او خود را متعلق به آنها مي دانست و به آنها عشق مي ورزيد. دردها و مشقات زندگي، «چارلزديکنز» را بر آن داشت تا به دنياي وسيع نويسندگي پناه برد. در سالهاي 1831 و 1832 روزنامه نويسي مي کرد اما پس از آن رمان را پسنديد و پا به ميدان پر ارج و بزرگ آن گذاشت تا دردهاي خود را که تا پايان عمرش با او بودند بر روي کاغذ آورد.

اوليور تويست در حقيقت ادعا نامه اي است که چارلز ديکنز عليه جامعه فاسد آنروز انگلستان نوشت. در اين کتاب نويسنده چيره دست با قلمي شيوا و دلنشين تلخي ها و حقايق نکبت بار زندگي را به وضوح و قدرت عجيبي توصيف کرده بوده و به اين ترتيب «اليور تويست» معروف شد و چارلز ديکنز بنيان گذار بزرگ آن مرتبه اي بسيار پرارج و ارزنده در ميان مردم پيدا کرد.

تنها ايرادي که آنها از ديکنز گرفتند اين بود که او بيش از حد در شرح و توصيف اشخاص داستان حاشيه رفته بود اما پاسخي قانع کننده، آنها را به قبول اين حقيقت وا داشت که شرح و توصيف او لازم است و حقيقت نيز همين بود.

چارلز ديکنز در اين کتاب به زيبايي ناهنجاري هاي اجتماعي و اقتصادي برخواسته از انقلاب صنعتي و نظام سرمايه داري در انگستان را به نمايش مي کشد. يکي از عمده اين ناهنجاري ها سوءاستفاده از کودکان و زنان به منظور افزايش توليد در مقابل دستمزدهاي پايين تر بود چرا که به نوشته ويل دورانت: در شرايطي که در جامعه صنعتي شده انگلستان کار براي مردان کمياب بود، کارخانه داران از مردان مي خواستند که زنان و کودکانشان را به کارخانه بفرستند. زنان کارگران ارزانقيمت تري بودند و کارخانه داران آنان را بر مردان سرکش و سنگين قيمت ترجيح مي دادند. اين شرايطي است که جوامع غربي درحال پايه ريزي نظام سرمايه داري صنعتي و تجاري خود بودند، هرچند که مي دانيم رياضت اين دوران براي مصرف و لذت آينده است.

منابع:

کتاب رمان اوليور تويست

کتاب چهره هاي درخشان، جلد دوم، ترجمه و تاليف محمد حسين مقصودلو و عليرضا تبريزي

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸٦ - محمد رضا کاظمی

نامه هاى يك مرد خوشبخت


جلد هشتم «مجموعه آثار چخوف» كه نشر توس آن را به زودى منتشر مى كند، به نامه هاى او به برادر و همسرش اختصاص دارد. اين نامه ها همراه با مقدمه و تعدادى عكس از اين نويسنده چاپ مى شود. آنچه مى خوانيد بخش هايى از مقدمه كتاب و نامه ها است. رسم الخط اين نوشته ها مطابق رسم الخط ناشر است.

• درباره اين كتاب

...نامه هايم را جمع آورى مى كنم

و آنها را براى نوه هايم به ارث مى گذارم،

بگذار بخوانند و از آنچه گذشته باخبر باشند.

چخوف به پله شچيف، ?? مه ????

چخوف درخصوص استفاده از نامه هايش هيچ گونه وصيتى به جاى نگذاشته بود. او كمى قبل از مرگش به بونين چنين نوشت:

«پس از مرگ ما همه چيز خود به خود شكل مى گيرد.»

او در سال ???? وفات يافت و بلافاصله چاپ نامه هايش در مطبوعات آغاز شد. اين نامه ها همچنان ديگر آثارى كه امضاى چخوف زير آن ديده مى شود با استقبال پرشور و توجه عميق خوانندگان روبه رو گرديدند.نسخه كامل مكاتبات آنتون پاولويچ چخوف شامل تقريباً چهار هزار و پانصد نامه به دوستان و قريب ?? هزار يادداشت و مكاتبه با افراد متفرقه است.

در زمان زندگى اش تنها تعداد معدودى از نامه ها كه جنبه اجتماعى داشتند منتشر شدند. اما نامه هاى نوشته شده به او، تنها پس از مرگش از سال ???? به بعد به چاپ رسيدند. نويسندگان يادبودها به نامه ها كه به عنوان موثق ترين منبع اطلاعات درباره زندگى چخوف و روابط او با معاصرينش محسوب مى شدند روى آوردند. اولين مجموعه حاوى ?? نامه بود.

چخوف ذاتاً فردى كلكسيونر و بسيار دقيق بود. در آرشيو او بيش از ?? هزار نامه وجود داشت كه با نظم و ترتيبى بسيار دقيق آنها را بايگانى كرده بود. آن طور كه پيداست تمامى نامه هايى را كه در طول زندگى اش دريافت نموده بود جمع آورى كرده است. اما آنچه كه به مكاتبينش مربوط مى شود اين است كه فقط عده معدودى از آنها ارزش و اهميت نامه هاى او را مى دانسته و آنها را حفظ كرده اند. پس از مرگ او سوورين نامه هاى خود را از ماريا چخووا پس گرفته و آنها را از بين برده است. همچنين ل .آ. آويلوا كه از آن همه نظم و ترتيب در نگهدارى نامه هايش به تعجب آمده بود بعد از پس گرفتن نامه هايش آنها را سوزانده بود. درحالى كه اين نظم و ترتيب در مورد تمام نامه ها رعايت شده و همه آنها از نظر تاريخ و الفبا بايگانى شده بودند. چخوف از نامه هايش همچون نسخ خطى نگهدارى مى كرد. در زير هيچ كلمه اى خط نمى كشيد و براى هيچ كدام برترى قائل نبود. به هيچ وجه تغيير يا اصلاحى در آنها به عمل نمى آورد.

در سال ???? اى. ل. لئونتيف- شيوگلف با مراجعه به ماكسيم گورگى در انتشارات «دانش»، «ازنانيه» پيشنهاد چاپ نامه هاى چخوف را مطرح كرد ماكسيم گورگى در جواب پاسخ داد: «به نظر ما مكاتبات او بايستى به صورت مجموعه اى كامل چاپ شوند. تنها در آن صورت است كه شايد بشود شخصيت او را از هر نظر به طور واضح و روشن شناخت.»

چاپ چنين مجموعه اى به خاطر حجم بسيار زياد مكاتبات حتى تا به امروز تحقق نيافته است. در سال ???? هنگامى كه مسئله چاپ مجموعه نامه هاى چخوف مطرح شد، اقوام او از طريق روزنامه «گزارشات روسى» از همه افرادى كه نامه هايى از چخوف در دست داشتند تقاضا كردند تا نامه هاى خود را براى گرفتن يك نسخه كپى در اختيار ماريا پاولونا چخووا بگذارند. بسيارى از مخاطبين چخوف به اين تقاضا جواب مثبت دادند.

در سال هاى ????- ???? دوره شش جلدى نامه هاى آنتون چخوف زير نظر ماريا پاولونا چخووا با شمه اى مختصر از شرح حال هر يك از افراد طرف مكاتبه به چاپ رسيد. در سال ???? اولين جلد از مجموعه كامل سى جلدى مجموعه آثار و نامه هاى آ. پ. چخوف چاپ فرهنگستان علوم از چاپ بيرون آمد. ?? جلد از اين مجموعه به مكاتبات چخوف اختصاص داشت. در اين چاپ كليه نامه ها با اصل آن مطابقت داده شده و در موثق بودن تاريخ هاى آن دقت كامل به عمل آمده است.

دوره سه جلدى نامه ها كه ترجمه حاضر از آن بر گرفته شده منتخبى از اين چاپ است.

•آنتون پاولويچ چخوف و الكساندر پاولويچ چخوف

الكساندر پاولويچ چخوف (????-????/

????-????ش) برادر بزرگ آنتون چخوف است. او تا ??سالگى در دبيرستان شهر تاگانروگ و سپس در دانشگاه مسكو به تحصيل اشتغال داشت. در ???? رشته علوم طبيعى دانشكده رياضى- فيزيك را تمام كرد و از همان ابتداى تحصيل در دانشگاه در مجله هاى فكاهى مسكو و پتربورگ با نام هاى مستعار آ گافوپو ديدينى تسين، آلوئه، گوسف، پان خاليافسكى و بعدها با نام هاى سدوف و سه دوى به چاپ داستان هايش پرداخت. او كه سعى داشت به وضعيت زندگى خود سر و سامانى بخشد در ???? در اداره گمرك تاگانروك مشغول كار شد؛ سپس در ???? به پتربورگ منتقل گرديد و سرانجام به نووروسى رفت. در آنجا براى هميشه با خدمت ادارى خداحافظى كرد و به عنوان روزنامه نگار حرفه اى و داستان نويس به كار پرداخت. با آمدن به پتربورگ در روزنامه سوورين (عصر جديد) مشغول شد و در بعضى از مواقع سردبيرى مجلات نابينايان، آتش نشانى، خبرنامه روسى انجمن حمايت از حيوانات و غيره را به عهده داشت. به تاريخ ?? اكتبر ???? طى نامه اى نوشت: «... من در گوشه اى پرت خانه اى دست و پا كرده ام» طى اين ايام تامين و اداره خانواده اى بزرگ روز به روز سخت تر مى شد. در اوايل ???? در نشريه گزارش هاى فرماندارى پتربورگ و پليس پايتخت داستان هاى تاريخى دنباله دار به چاپ مى رساند.

الكساندر چخوف چندين مجموعه از داستان ها و رساله هاى خود را چاپ و منتشر كرد، از آن جمله اند: رساله روند امور آتش نشانى در روسيه، فرهنگ شيميايى يك عكاس، نگهدارى و سرپرستى از بيماران روانى در پتربورگ، الكليزم و امكان مبارزه با آن.

ميراث ادبى او خاطرات برادر، كه در سال ????- ???? به چاپ رسيد داراى ارزش ادبى بى نظيرى است به ويژه نامه هايى كه به برادرش نوشته است. اين نامه ها موثق و در رديف منابع منحصر به فرد و منبع بى مانندى از اطلاعات درباره زندگى خلاق آنتون چخوف به خصوص در طى سال هاى نوجوانى او هستند.سرنوشت چنين خواسته بود كه الكساندر پاولويچ نزديكترين فرد مورد اعتماد چخوف در چاپ كتاب هايش از سوى سوورين و دفتر هيات تحريريه عصر جديد باشد. در نتيجه فعاليت و همكارى هاى كاملاً بى غرضانه او كليه داستان ها و سرگذشت هاى چخوف كه با مجموعه در تاريك و روشن شروع شده بود، به چاپ رسيد. وى به تاريخ ??-?? مارس ???? به برادرش چنين نوشت: «اين كتاب تو به چاپ خواهد رسيد؛ همه كارهاى آن به عهده من گذاشته شده... اميدوارم بر اثر دخالت هاى نابغانه من گلبرگ هاى تاج افتخارت افزون تر شوند.»

او با گردآورى داستان ها و طنزهايى كه با ده ها نام مستعار مختلف در صفحات مجلات قديمى به چاپ رسيده بودند خدمت شايانى به امر تدوين مجموعه داستان هاى چخوف كه انتشارات آ. ف . ماركس چاپ كرده است، به عهده داشت. تعداد ??? نامه به آنتون پاولويچ و ??? نامه به الكساندر چخوف كه از مجموعه آنها تعداد ??? نامه در كتاب نامه هاى الكساندر چخوف به چاپ رسيده است.

چخوف نامه هاى برادر بزرگ خود را در رديف آثار درجه اول قرار مى داد و سليقه ادبى او را بسيار مى ستود. پس از چاپ دو كتابش، هنگامى كه در حال نوشتن نمايشنامه ايوانف بود در نامه اى به برادرش چنين نوشت: «حيف كه نمى توانم نمايشنامه ام را برايت بخوانم. تو آدم سبك مغز و كم تجربه اى هستى، اما با وجود اين از ميان همه ستايندگان و بدگويان من حس شنوايى تو تيزتر و دقيق تر و حساس تر است؛ دور بودن از تو براى من ضايعه اى بزرگ است.» (??-?? يا ?? اكتبر ????)

در روابط شخصى آنتون و الكساندر هيچ گاه مسائل پيش پا افتاده وجود نداشت، چشم پوشى هاى بى تفاوتانه و يا دغل بازى ديده نمى شد. برادر بزرگتر خيلى زود با رسوم و عادات زندگى بى بند و بار و لاقيدانه قشر ادب دوست روشنفكر آن زمان و همچنين با كشش دائمى به الكل و تمام چيزهايى كه آنتون چخوف در همه عمر از آنها متنفر بود آشنا شد. نامه هاى آنها درباره بچه ها، درباره روابط با زن ها، درباره عشق به كار، منزه بودن و آرامش معنوى و حلم و بردبارى تا حال حاضر جنبه تعليم و آموزش خود را عميقاً حفظ كرده اند و خارج از چارچوب روابط شخصى، براى همگان قابل فهم و آموزنده هستند. آنتون چخوف گاه گاهى درباره بى سر و سامانى ها و تيره روزى هاى خود مى نوشت. الكساندر در جواب يكى از اين نامه ها مى نويسد: «من خود را از پست ترين بدبين ها به حساب خواهم آورد اگر كه با اين جمله تو كه مى گويى «جوانى از دست رفت» موافق باشم. آخر تو كسى نبودى كه احتياج به تسلى داشته باشى...» (?- ? سپتامبر ????)

بحث درباره ادبيات و آثار ادبى جايگاه مهمى در نامه نويسى چخوف ها دارا است. بسيارى از جملات او كه در اين نامه ها آمده اند بعدها به صورت كلمات قصار و اصطلاحات ادبى معروفيت عامه يافته اند مانند «ادبيات يعنى كار»، «سوژه بايد نو باشد، اما طرح مى تواند وجود نداشته باشد»، «خلاصه نويسى خواهر ذوق و استعداد است.»

افكار و عقايد چخوف درباره سوبژكتيف و ابژكتيف و آثار ادبى، درباره متون ادبى منسوخ و اشكال و صور آنها در گذشته، درباره شكل و شيوه و نگارش توصيف هاى شاعرانه و درباره اهميت تفصيلات و جزئيات و بسيارى مسائل ديگر موضوع تحقيق و مطالعه است و شرح داده مى شود.

الكساندر چخوف كه مدام با محافل ادبى- انتقادى پتربورگ معاشرت داشت، اغلب تازه ها و اتفاقات هيات هاى تحريريه و خبرهاى ادبى و اجتماعى را به صورت طنزگونه و گاه جدى براى برادر مى نوشت. مثلاً در مارس ???? اخبار مربوط به شورش هاى دانشجويى در پتربورگ و موضع سوورين را كه چخوف در آن زمان كاملاً از آن جدا شده بود برايش نوشت. همچنين نظريه ها و عقايدى را كه درباره آثار ادبى چخوف بر زبان ها بود به برادر خود خبر مى داد. او تصاويرى روشن، هر چند كه اغراق آميز ولى زنده، از زندگى اديبان و دنياى ادبيات سال هاى ??-?? همچون د. و. گريگوريچ، ن. س. لسكوف، ن. آ. ليكين، آ. س سوورين، اى. اف. گوربونف و كليه محافل ادبى پتربورگ كه او در ميان آنها به عنوان «برادر شخصيتى معروف» پذيرفته شده بود، ارائه كرده است. اين كلمات بدون هيچ گونه تاسف بلكه با افتخار و آگاهى به سهيم بودن در سرنوشتى بزرگ اغلب در نامه هاى او به برادرش ديده مى شوند؛ جملاتى كه بيش از ??? سال قبل و به صورت شوخى به برادر مى نوشته، اكنون به صورت يك پيشگويى خاص و غم انگيز در آمده اند: «...از اين بدتر هم خواهد شد. من به برادر نويسنده بزرگ مرحوم تبديل خواهم شد... نه! اكنون بهتر است زندگى كنى و سالم باشى... وضع را نمى شود به حال اول برگرداند، زيرا كه تو جاودانه هستى.»

نامه هاى الكساندر چخوف به برادرش در سال ???? به صورت يك كتاب مستقل به چاپ رسيده اند.

• آ.پ.چخوف و اُ.ل.كنيپر-چخووا

اُلگا لئوناردونا كنيپر همسر چخوف (???? تا ????) شاگرد ولاديمير _ دانچنكو در آموزشگاه فيلارمونيك و هنرپيشه تئاتر هنرى مسكو از اولين روز افتتاح تا آخرين لحظه زندگى اش بود. او بازيگرى نقش اول نمايشنامه هاى چخوف در مرغ دريايى، دايى وانيا، سه خواهر، باغ آلبالو و ايوانف را بر عهده داشت. در سال ???? عنوان هنرپيشه ملى اتحاد جماهير شوروى به او اعطا شد. او نويسنده كتاب هاى خاطرات، كلامى چند درباره چخوف، واپسين سال ها و درباره چخوف و غيره است.

اولين ملاقات هاى او با چخوف در ? و ?? سپتامبر ???? در تمرين هاى مرغ دريايى و تزار فئودور ايونويچ روى دادند. كنيپر در نمايشنامه لف تالستوى نقش ايرينا را بازى مى كرد. چخوف پس از اين ديدار نوشت:

«به نظر من ايرينا فوق العاده است. صدايش دلنشين، صميمانه و بى اندازه خوب است. ايرينا از همه بهتر است. اگر در مسكو بمانم حتماً عاشق اين ايرينا خواهم شد.»

كنيپر در خاطراتش درباره آشنايى با چخوف مى نويسد:

«پس از اين ديدار بود كه گره دشوار و ظريف زندگى من به آرامى شكل گرفت.»

چخوف شاهد پيروزى مرغ دريايى خود و تئاتر هنرى نبود، اما هركس برايش به يالتا نامه مى نوشت درباره اجراى نقش كنيپر به عنوان بزرگترين موفقيت نمايشنامه صحبت مى كرد. از تابستان ???? مبادله نامه بين هنرپيشه و درام نويس شروع شد و تا بهار سال ???? ادامه يافت. تعداد ??? نامه و تلگراف از چخوف به كنيپر و بيش از ??? نامه از كنيپر به چخوف در دست است. اين بالاترين حجم نامه هايى است كه از چخوف به جاى مانده اند.

اين نامه ها آخرين سال هاى زندگى چخوف را به خوبى منعكس مى سازند. كنيپر مى نويسد: «خاطرات اين شش سال _ نوعى دلواپسى و جابه جايى است. درست مانند يك مرغ دريايى كه در حال پرواز بر روى اقيانوس نمى داند كجا بنشيند. رفت و آمد بين مسكو و يالتا كه ديگر برايش به زندانى مى مانست، ازدواج، جست وجوى قطعه زمينى در نزديكى مسكو بسيار دوست داشتنى اش و ديگر آرزوى تقريباً تحقق يافته اش- دكترها به او اجازه داده بودند تا زمستان را در روسيه ميانه بگذراند، آرزوى مسافرت از طريق رودخانه هاى شمال به سالوفكا، سوئد، نروژ و سوئيس و آخرين آرزوى بسيار بزرگش مسافرت به شوارتسوالدو بادنويلر و برگشت به روسيه از طريق ايتاليا كه برايش شور زندگى، رنگ و از همه مهم تر گل و موسيقى به همراه داشت، همه و همه در ?/?? ژوئيه ???? با واپسين كلماتش «دارم مى ميرم» پايان گرفت.»

كنيپر مقام ويژه اى در وضعيت معنوى آخرين سال هاى زندگى چخوف دارا بود. نامه هاى نوشته شده براى كنيپر نه تنها وقايع نامه سال هاى آخر زندگى چخوف محسوب مى شوند بلكه ماخذ اطلاعاتى موثق از سال هاى شروع تئاتر هنرى مسكو به شمار مى آيند. اين نامه ها زندگى داخلى چخوف را تا آن درجه كه لازم بود براى ديگران به خصوص براى نزديك ترين افراد خانواده اش گشوده اند. لحن به كار رفته در اين نامه ها شرطى است. در اينجا شيوه به كارگيرى عناوين و القاب حكايت ها دارد. هنرپيشه و نويسنده پس از اينكه آشنايى بيشتر پيدا مى كنند عناوين و خطاب هايى به كار مى برند كه در نگاه اول عجيب مى نمايند، مانند «سگ»، «اسب مادينه»، «بابوسيا»، «دختر باشكوه»، «دختر مجارستانى»، «دوسيا»، «كنيپشن»، «دختر شلخته» و هنگام امضا عناوينى همچون «راهب تو»، «آنتون پير»، «سيه چرده»، «توتوى آكادمسين» و غيره را به كار مى برد. كنيپر اين شيوه چخوف را مى پذيرفت هر چند كه براى او آسان بود كه با اين آهنگ طنز ملايم كه چخوف براى ناميدن او به كار مى برد مخالفت كند.

چخوف در نامه هايش قادر بود بدون به كار بردن رقت قلب و بيان كلمات تملق آميز و مبتذل به طورى شگفت آور مهربان باشد. او در نامه هايى به همسرش استعداد خود را در نوشتن مسائل مهم و بى شمار به صورت طنز بدون توضيحات اضافه كه فى البداهه مطرح مى سازد، نشان مى دهد. او بدون اينكه ادعاى مربى و معلم بودن «هنرپيشه عزيزش» را داشته باشد او را متقاعد مى سازد كه در دقايق سخت زندگى در صحنه تئاتر خود را نبازد و در موضع خود بايستد. او مى نويسد: «مشى بازيگرى خود را توسعه بده» و يا بعدها مى گويد كه از خواست هاى معنوى خود نكاهد. «دخترم خودت را كوچك نكن.» به اين ترتيب كنيپر هيچ گاه جواب رك و مستقيمى درباره سئوال خود كه پرسيده بود «زندگى چيست؟» دريافت نكرد.

تو سئوال كرده اى زندگى چيست؟اين درست مثل اين است كه بپرسى هويچ چيست؟ هويچ، هويچ است، هيچ چيز ديگرى نيست. چنين جوابى مى توانست نوميدكننده باشد ولى از چخوف جواب ديگرى انتظار نمى رفت. منطق شك و شبهه چخوفى در ارتباط با حل اين مسائل كلى و عقيده هميشگى او مبنى بر اينكه: «اين داستان نويسان نيستند كه بايد مسائل مربوط به خدا و شك و شبهه و غيره را حل كنند» و عدم پذيرش تمام مسائل فلسفى و مذهبى و مسائل مشابه در جواب فوق مستتر است. چخوف در اين موارد: «از گفت وگوهاى طولانى با چهره اى جدى و نتيجه جدى» از محتواى متافيزيكى مى گريخت و از دادن هر نوع پند و اندرز گريزان بود. اما آثار او كمك مى كنند تا انسان زندگى را درك كند و بهتر بشناسد.

شخصيت اش بر روى تمام كسانى كه او را مى شناختند اثر معنوى بر جاى مى گذاشت از همين روى او چه براى كنيپر و چه براى ديگران به صورت معلم زندگى درآمد. كنيپر مى نويسد:

«آنتون، تو يك انسان واقعى هستى. تو زندگى را به صورت واقعى، نه به شكل تخيلى آن، مى شناسى و درك مى كنى. من اين خصوصيات تو را بسيار دوست مى دارم.»

در نامه اى ديگر مى نويسد:«من در كنار تو انسان بهترى مى شوم...»

ارزيابى هاى انتزاعى كه كنيپر در نامه هايش از اين انسان هنرمند به عمل مى آورد ممكن است پيش پاافتاده و غيرواقعى باشند مانند «تو موپاسان روسيه هستى»، «كيسل اسلاوى هستى»، «تو عباى روسى هستى». اين ارزيابى هاى اتفاقى بيشتر اوقات به مناسبت هاى پيش آمده يا معينى ارتباط مى يابند. اما مهم ترين جملاتى كه بارها تكرار شده اند چنين هستند: «تو انسان بزرگى هستى»، «تو يك انسان واقعى هستى»، «تو مرد زندگى آينده من هستى.»

بديهى است كه مهم ترين تبادل نظر آنها درباره پديده هاى هنر و ادبيات معاصر و بيش از هر چيز درباره موقعيت تئاتر هنرى از ديدگاه هنرپيشه اول و نويسنده اول تئاتر جوان دور مى زند. ولى تنها به اين بسنده نمى شود. دايره حوادث زندگى هنرى كه چخوف و كنيپر درباره آن با يكديگر مكاتبه مى كنند همچون دورنمايى از فرهنگ روسيه ارائه مى شود. از خلال نامه هاى آنان صداى لف تولستوى، گوركى، استانيسلاوسكى، نميروويچ دانچنكو، بوئين، هنرپيشگان تئاتر هنرى مسكو و نويسندگان جوان را مى شنويم. چخوف در اين نامه ها ميزان قضاوت درباره ادبيات و هنر را تعيين مى كند.كنيپر با شناخت مفهوم زيبايى شناسى مى نويسد:

«من با چه لذتى نقش ماشا را بازى مى كنم! تازه فهميده ام كه چه هنرپيشه اى هستم و خودم خود را شناخته ام. از تو متشكرم، چخوف!»

گاهى در برداشت از ارزش هاى انتزاعى اين يا آن نويسنده با يكديگر هم راى نبودند. ولى نقطه نظرهاى مشترك هم كم نبودند.چخوف بارها لزوم آرمان سادگى و صميميت در هنر را تذكر مى داد:«بايد زندگى روسى را به طور ساده توصيف كرد.»

روزى كنيپر اعتراف كرد:«من ساده بازى نمى كردم و اين براى من مشكل بود.»

همزمان با اين واكنش شديد به سبك كهنه پرستانه تمايل براى تجديد هنر و بدعت نوآورى است. چيزى كه بسيار اهميت دارد درك هنر و خلاقيت به عنوان يك كار خستگى ناپذير و آماده شدن براى گذر از كار دقيق و پرداخت سياه مشقى به سوى ايجاد كار حرفه اى و عالى است.

اينها همه نزديكى معنوى فوق العاده اى بين آن دو پديد آوردند. نامه هاى چخوف به كنيپر همراه با آثار سال هاى واپسين عمرش از موثق ترين بازتاب هاى زندگى داخلى او به شمار مى آيند. كنيپر بعدها برداشت خود را از چخوف چنين نوشت: «او از نگاه من فردى از نظر جسمى ضعيف و از نظر معنوى بسيار قوى بود... زندگى ما در اين شش سال بسيار پربار، پرمضمون، جالب و در عين حال مشكل گذشت...»

اهميت ويژه اين نامه ها در آن است كه بيانگر سرگذشت پرشور آخرين و بزرگترين عشق چخوف محسوب مى شوند. تمام كسانى كه با اين نامه نگارى ها آشنا هستند اين سئوال برايشان مطرح مى شود كه اين عشق كدام يك از دو احساس رنج يا سعادت را براى آن دو به ارمغان آورده بود. چخوف براى تسلى او بارها تكرار مى كرد:«اگر ما اكنون با هم نيستيم مقصر نه من هستم و نه تو. بلكه گناه بر گردن جنى است كه باسيل را در وجود من و عشق به هنر را در وجود تو جاى داده است...»

«اگر سراسر زمستان را با من در يالتا مى گذراندى زندگى تو ضايع مى شد و من دچار عذاب وجدان مى شدم...»

كنيپر اغلب خود را به خاطر رنج هاى او سرزنش مى كرد چنان كه بعدها چنين نوشت: «... زندگى بى سر و سامان من بر او اثر مى گذاشت و از اين بابت عذاب مى كشيد. او هيچ گاه به خروج داوطلبانه من از تئاتر رضايت نمى داد...»

اما منطق اين دلدارى ها در ارتباط با عشق آنها بى رحمانه بود. اين شش سال زندگى آنها از يك رشته جدايى هاى عذاب آور و ديدارهاى شادى بخش شكل گرفته بود. از نامه هاى متقابل آن دو مجموعاً مى توان اثرى ادبى كه حاوى سرگذشتى غم انگيز مربوط به جدايى ها و ديدارها است نام برد.

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        یکشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٦ - محمد رضا کاظمی

يادبود پسري که هاروارد به او اهميت نداد!!!

خانمي با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار نخ نما شده خانه دوز در شهر بوستن از قطارپايين آمدند و بدون هيچ قرار قبلي راهي دفتر رييس دانشگاه هاروارد شدند. منشي فورا متوجه شد اين زوج روستايي هيچ کاري در هاروارد ندارند و احتمالا شايسته حضور در کمبريج هم نيستند

 

مرد به آرامي گفت: « مايل هستيم رييس راببينيم .» منشي با بي حوصلگي گفت:« ايشان تمام روز گرفتارند.» خانم جواب داد : « ما منتظر خواهيم شد. »

منشي ساعت ها آنها را ناديده گرفت و به اين اميد بود که بالاخره دلسرد شوند و پي کارشان بروند.

 

اما اين طور نشد. منشي خسته شد و سرانجام تصميم گرفت مزاحم رييس شود ، هرچند که اين کار نامطبوعي بود که همواره از آن اکراه داشت. وي به رييس گفت:« شايد اگرچند دقيقه اي آنان را ببينيد، بروند.»

 

رييس با اوقات تلخي آهي کشيد و سرتکان داد. معلوم بود شخصي با اهميت او وقت بودن با آنها را نداشت. به علاوه از اينکه لباسي کتان و راه راه وکت وشلواري  خانه دوز دفترش را به هم بريزد،خوشش نمي آمد. رييس با قيافه اي عبوس و با وقار سلانه سلانه به سوي آن دو رفت.

 

خانم به او گفت: « ما پسري داشتيم که يک سال در هاروارد درس خواند. وي اينجا راضي بود. اماحدود يک سال پيش در حادثه اي کشته شد. شوهرم و من دوست داريم ؛ بنايي به يادبود او در دانشگاه بنا کنيم. » رييس تحت تاثير قرار نگرفته شده بود ... ا و يکه خورده بود. با غيظ گفت:« خانم محترم ما نمي توانيم براي هرکسي که به هاروارد مي آيد و مي ميرد ، بنايي برپا کنيم. اگر اين کار را بکنيم ، اينجا مثل قبرستان مي شود .»

 

خانم به سرعت توضيح داد :« آه ، نه. نمي خواهيم مجسمه بسازيم. فکر کرديم بهتر باشد ساختماني به هاروارد بدهيم .» رييس لباس کتان راه راه و کت و شلوار خانه دوز آن دو را برانداز کرد و گفت: « يک ساختمان ! مي دانيد هزينه ي يک ساختمان چقدراست ؟ ارزش ساختمان هاي موجود در هاروارد هفت ونيم ميليون دلار است.»

 

خانم يک لحظه سکوت کرد. رييس خشنود بود. شايد حالا مي توانست ازشرشان خلاص شود.

 

زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: « آيا هزينه راه اندازي دانشگاه نيزهمين قدر است ؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نيندازيم ؟» شوهرش سر تکان داد. قيافه رييس دستخوش سر درگمي و حيرت بود. آقا و خانم" ليلاند استنفورد" بلند شدند و راهي ايالت کاليفرنيا شدند ، يعني جايي که دانشگاهي  ساختند که نام آنها را برخود دارد:

 

دانشگاه استنفورد

 

 يعني دومين دانشگاه برتر در تمام دنيا

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        پنجشنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٥ - محمد رضا کاظمی

شرق کیلویی چند؟!

هرچی روزنامه در این پنج ماه گذشته خریده بودم، چپونده بودم زیر تخت. خیلی زیاد شده بودن، طوری که یه برگه روزنامه هم دیگه جا نمی‌شد بگذارم.صبح همه رو ریختم بیرون. شرق جدا، جام جم جدا و روزنامه‌های محلی هم جدا. بردم بندازم توی ظرف آشغال بازیافت کاغذ و…داخل کوچه ولی تا در رو باز کردم نان خشکی مثل گربه‌های ولگرد سر رسید و گفت:« کیلویی ده تومن ازت می‌خرم، نریز توی ظرف آشغال» وسوسه شدم بدونم چقدر می‌ارزن.

ده کیلو شرق داشتم، هشت کیلو جام جم، حدود چهار کیلو هم روزنامه‌های محلی. نان خشکه فروش یک دویست تومنی کثیف و چروک دراز کرد و گفت:« بیا ، پول خرد ندارم بیست تومن دیگه بهت بدم.» گفتم:« اینم بذار توی جیبت. پول نمی‌خوام» و در رو بستم.

حالا مثل اسکروچ نشستم حساب کردم که چقدر پول دادم اون روزنامه‌ها خریدم. شد حدود بیست و پنج هزار تومن!!

شیطون می‌گه بی‌خیال روزنامه خریدن بشم و از همین اینترنت روزنامه‌ها رو بخونم. اون‌هایی هم که سایت ندارند یعنی هنوز به اهمیت اینترنت پی نبردن و از روزگار عقب هستن پس مطالب چندان مهمی ندارن که عرضه کنن، ازشون می‌شه فاکتور گرفت.

…………..

پيام هاي ديگران ()        PermaLink        دوشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸٥ - محمد رضا کاظمی